![]() |
خوشا آندم که از دل مینویسم |
![]() |
| مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند |
|
قصه ای برای دلم
|
|
با پرهیز دشمن باش امروز بر عقیق چشم تو رگه های بی مهری نشسته و به فیروزه ی چشم من داغهای حسرت... از گذشته ی تلخم برای تو حرف نمیزنم مادری بود که بد کرد و به لوحنامه وجودم صورتک مسخ شده اندوه را کشید و امروز در این سینه در این سراب آتش مقدسی فروزان است که با دست تو شعله ور شد و با خاکستر عداوتت فرو ننشست با آمدن تو در مخمل لطیف رویا غنودم و با رفتنت در پیله ی اندوه فرو رفتم و حالا من بی خود و با توام و تو با خود و بی منی من پاریای رانده ام و تو پارسای مانده ... ببین عزیزم می دانم تو در هر حال با فرمول های گوناگون و خطوط خمیده و شکسته سروکار داشته ای ولی این حق من نیست آقای مهندس ! که دلم را مثل خطوط مثلث خم کنی و بشکنی . زیرا بین من و مثلث تفاوتهاست . این ارتفاع دارد و قاعده و برای اینکه مساحتش را پیدا کنی باید قاعده را در نصف ارتفاع ضرب کنی ... اما من مثلث بی قاعده ام . نه زندگیم قاعده ای داشته و نه سرنوشتم ارتفاعی ... همیشه در ژرف بوده ام و هرگز سرنوشتم فراز و ارتفاعی بخود ندیده است . از اینکه بگذریم تنهای تنها بودم و تو مثل نیلوفری در من شکفتی . نیلوفری که هنوز هم از گلابدان چشم من آب میخورد . به لحظاتی که با هم بودیم بیندیش . لحظاتی که در مه سپید بوسه ها غرق می شدیم و فریاد گزمه های زهد را نمی شنیدیم . لحظاتیکه عشق من آهن دلت را شیشه میکرد و جیوه های بوسه ام بر این شیشه رنگ آئینه میزد . لحظاتی که چشمه سار وسوسه و دلهامان میجوشید و بر لبهامان میریخت و بدنبال این رویائی نوشین ناگهان تو تندباد شدی و زغن های جدائی را برشاخسار وجودم کوچاندی . دلم میخواست که بعد از این خزان بهار نیاز تو دمیدن گیرد و شبان مهرت پاسدار رمه های دلم باشد . ولی غافل از این بودم که تو خزان بی زمستانی و خزان بی بهاری . راستی گلهای مریمی که برایت فرستادم یادت هست ؟ این گل ها مثل مریم مقدس مسیح دلم را در آغوش خود داشتند و تو این مسیح را بیرحمانه بر صلیب عناد خود کشیدی و مصلوبش کردی . از تو می پرسم شما مردها برای دنیای تب آلود ما جز طالعی نگون و خاکدان تیره چه ارمغانی آورده اید ؟ آمدی و گفتی که دوستم داری برای تو این کلام فقط از چند حرف مرده و بی جان تجاوز نمیکرد . ولی من با هر حرفش هر نقطه و ترکیبش عشق می ورزیدم ... ما زنها گاهی بیش از آنکه به صاحب سخن بیندیشیم در گوژ و خم کلماتش غرق میشویم ... خیال میکنی بعد از تو چه خواهم کرد ؟ (( نه خواهم مرد؟... نه خواهم ماند )) (( نه خواهم سوخت ... نه خواهم ساخت )) (( تو با من ساز و بی من سوز )) (( تو با من مان و بی من میر )) ((... و زین پس من :)) (( حروف نامه را از اشک خواهم ساخت )) (( مگر اینسان توانم نامه ای اندوهگین پرداخت )) (( تو چون من باش و با پرهیز دشمن باش )) آسوده باش عزیزم ... اگر تو نخواهی آغوش بی ماتمت هرگز از حباب پیکر من پر نخواهد شد . تو بمان و عزیزانت تو بمان و ..... تو بمان و خانواده ات تو بمان و مادری که پسرش را بسینه گرفت و شیرش داد تا سالها بعد همین طفل شیر نوش . شیر بی رحم دل من شود ! تو بمان و پدری که دستت را گرفت و به مدرسه و دانشگاه فرستاد و یادت داد که یک مهندس باشی و با وسیله ای به نام کولیسم غمهای مرا اندازه بگیری ! ولی اگر تو بخواهی اگر تو بیائی اگر تو بمانی برایت بستری از اشک خواهم ساخت و تو در این بستر گلایه های کدورت را خواهی سترد و آنوقت من مثل نسیم صبحگاه در تو خواهم چکید . اقاقیای بوسه هایم را روی پیشانیت خواهم ریخت . منجوق های دلم را به تار موئی خواهم بست و این رشته ی بلورین را برگردنت خواهم آویخت . تا هر بار نطفه ی نیازی در دلت تسبیح بار میگیرد ورد گوی من باشی ... اوه چکار دارم که این هذیان گنگ مرا خواننده میفهمد یا نه ..؟ همینقدر که تو بخوانی همینقدر که تو بدانی همینقدر که تو بمانی برایم کافیست . تو با من باش تو چون من باش و با پرهیز دشمن باش ...
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 23 تیر1384ساعت 2:25 توسط رز |
|
|
بزار بگم دوستت دارم
به همسر عزیزم تبریک میگم |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 0:44 توسط رز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بگذار تا بطعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما |
| نوشته های پیشین |
|
84/04/01 - 84/04/31 84/03/01 - 84/03/31 84/02/01 - 84/02/31 84/01/01 - 84/01/31 83/12/01 - 83/12/30 83/11/01 - 83/11/30 |
| پیوندها |