![]() |
خوشا آندم که از دل مینویسم |
![]() |
| مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند |
|
این مطلب هیچ ربطی به سیاست نداره فقط همون شعری که آخرش گفتم
|
|
بعد از چندین سال جمهوری اسلامی و دم زدن از اسلام ما چی بدست آوردیم
۱. ایجاد اشتغال برای جوانان الف) سفید کاری ب) علفخواری پ) پنیر سازی ت) اکس پارتی ث)کار در شرکتهای خصوصی .......... مخصوص خانمها ج) سیاه بازی چ)بهترین و مهمترین عمل که شایسته دریافت لوح تقدیر هم هست تداعی دیر و خرابات و دراویش بخاطر حفظ آثار فرهنگی و ملی اینم بخاطر اونهایی که خیلی دم از ایرانی بودن میزنند و از حکومت اعراب در ایران ناراحتتند تا همینجا عنوان مشاغل کافیه میدونم خیلی بیشتر از اینهاست ولی خواهش شما هم تا همین جا بسنده کنید ۲. حفظ امنیت با الف) آزاد نگه داشتن قاچاقچیها خوب اینم جای تقدیر و تشکر داره چون اگه مواد به معتاد نرسه خطری میشه ب) دستگیری و جمع آوری معتادان که امر مهمی بوده ۳. تبدیل دانشگاهها به ...... و ........ و ......... و ............و............. و الی آخر خوب تا همین جا بسه چون خیلی از دوستان گفتن نمیخواد حرفی بزنی و خیلی ها هم گفته بودن باید گفت ولی خدائیش من از این مملکت که مثل جونم دوسش داشتم بیزار شدم خدائیش همه میگن ما فرهنگ داریم ولی من دیگه تو این مملکت فرهنگ نمیبینم شمام اگه دیدید سلام منم برسونید قبلا از زحمتی که کشیدید کمال تشکر را دارم ولی چشماتونو باز کنید ببینید اینبار کی میخواد ..........................بگیره دستش این نقطه چینها رو هم بنا به میل خودتون پر کنید هر چی دوست دارید و فکر میکنید دست مزن ! چشم ببستم دو دست راه مرو ! چشم دو پایم شکست حرف مزن ! قطع نمودم سخن نطق مکن ! چشم ببستم دهن هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن خواهش نا فهمی انسان مکن لال شوم . کور شوم . کر شوم لیک محال است که من خر شوم
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 23 فروردین1384ساعت 15:4 توسط رز |
|
|
اینم از مطلب این هفته
|
|
سلام به همگی
میخواستم آپدیت کنم ولی از حرفایی که میخواستم بگم پشیمون شدم. آخه حرفام سیاسی بود و از بچگی همیشه خواهرم میگفت به سیاست کاری نداشته باش خواهرم میگفت روح لطیف خانما تحمل سیاست و نداره ولی نمیدونم من چرا نمیتونم زبونم و نگه دارم و هر جا حرفی پیش بیاد منم یه چیزی میگم که طرف میخواد منفجر بشه ولی اینجا نمیگم بی خیال سیاست خوب اول از همه دوست خوبم یوحنا گفته چرا اسم واقعیت و ننوشتی بخاطر گل روی شما باشه بعد از این با اسمی که بابا صدام میکرد مینویسم نازی
خوب این عکس هم بیخود اینجا نزاشتم وقتی داشتم نگاش میکردم مامانم اومد تو اتاق دید میگفت الهی انگار عکس بچگیای خودته خوب راستشم خیلی شبیه منه وقتی کوچیک بودم این شکلی بودم اینم گذاشتم که بینید وقتی من بچه بودم چه شکلی بودم . بی خیال که حالا چه شکلیم. میگم من طاقت نمیارم حرفی که میخوام بگم و نگم باید بگم دفعه ی بعد میگم کمی روش فکر کنم بعدا میگم چون اگه تو دلم بمونه که نمیشه تو دلم بمونه . خوب دیگه چی بگم راستش من ترافیک نوشته دارم انقد دفترام پر از نوشته های قبلیمه که هر وقت میام آپ کنم نمیدونم کدوم بنویسم ولی وقتی میام اینجا از نوشتن همه ی اونها پشیمون میشم فعلا مدتی اینطوری مینویسم اینم بخاطر کورش عزیز که میگه وبلاگامون شبیه ستون شعر روزنامه شده منم میخوام سعی کنم از یکنواختی بیام بیرون همش میگم پائیزم پائیزم ولی پاپیز بودن خیلی سخته خوب دست بوس شما عزیزانم قربونه محبتتون تنهام نزارید با اینکه تنهایی رو خیلی دوست دارم ولی اینجا نمیخوام تنها باشم
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 16 فروردین1384ساعت 3:9 توسط رز |
|
|
صبح روشن بهار
|
|
بهار من
از همه ی دوستان خوب و مهربونم که در نبودم به وبلاگم سر زدید متشکرم امیدوارم تا امروز تعطیلات خوش گذشته باشه |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 9 فروردین1384ساعت 14:18 توسط رز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بگذار تا بطعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما |
| نوشته های پیشین |
|
84/04/01 - 84/04/31 84/03/01 - 84/03/31 84/02/01 - 84/02/31 84/01/01 - 84/01/31 83/12/01 - 83/12/30 83/11/01 - 83/11/30 |
| پیوندها |