![]() |
خوشا آندم که از دل مینویسم |
![]() |
| مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند |
|
سلام به دوستان خوب خودم چندی پیش به یکی از دوستانم گفتم ممکنه برای مدتی یا حتی همیشه از اینترنت و وبلاگ نویسی خداحافظی کنم . ولی بعد که فکر کردم دیدم نمیتونم هر کسی بنا به دلائلی به این محیط وارد شده و حتما هدفی داشته
منم به خاطر وقت پر کنی اینجا نیستم به خوندن و نوشتن علاقه داشتم و این صفحه محلی شد برای نوشتن از دلتنگیهام و خوشیهام و خوندن مطالب دوستانم که خالی از لطف نبود با دوستان زیادی آشنا شدم و درسهای زیادی آموختم گاهی وقتا فکر میکردم خوندن بعضی از مطالب واقعا چقد تاثیر گزاره حتی ممکنه رو عقاید انسان اثر کنه بعضی عقاید اگه عوض بشه خیلی بهتره اما عقایدی هم هست که با پوست و خون من در هم آمیخته و گاهی خونم به جوش میومد که چرا بر خلاف عقایدم مطلبی ثبت شده تا اونجائی که در توانم بوده سعی کردم خودم رو کنترل کنم و بتونم با تمام دوستان کنار بیام . اگه در این بین حرفی زدم که موجب رنجش کسی شده معذرت میخوام و امیدوارم من و ببخشه چون من هیچوقت قصد آزردن کسی رو نداشتم . تصمیم گرفتم چند تا از دوستان رو به شما هم معرفی کنم به این وبلاگا هم سر بزنید چون مزیتشون اینه که داستانهای واقعی مینویسند و من همیشه از خوندن داستانهای زیباشون لذت بردم این دوستان من قلمی توانا دارند و با نوشتن سرگذشت خودشون درس بزرگی به تمام کسانی که به وبلاگشون میرند خواهند داد اولین دوست خوبم که خیلی دوسش دارم محسن عزیزمه از وبلاگ برگی از کتاب من دوست خوب بعدی سعید عزیزم که همیشه من و شرمنده ی محبتهای بی ریای خودش میکنه از وبلاگ یک گاز از سیب عشق من همیشه از همراهی و محبتهای این دوستان خوب برخوردار بودم و همیشه شرمنده مهر و محبت بی پایانشون برای هر دو آرزوی خوشبختی و موفقیت در تمام مراحل زندگی دارم و دوست خوب بعدی رز آبی عزیزم که خیلی دوسش دارم از وبلاگ تک رز آبی برید پای منبرش بشینید ضرر نمیکنید حتما به این سه وبلاگ زیبا سر بزنید از همه ی دوستان متشکرم درآینده سعی میکنم دوستان دیگرم رو هم بهتون معرفی کنم تا بیشتر با هم در ارتباط باشید برای همه آرزوی موفقیت دارم . امیدوارم در امتحانات موفق و پیروز باشید
با احترام تقدیم به تمام کسانی که به این وبلاگ میان
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 29 اردیبهشت1384ساعت 17:54 توسط رز |
|
|
شاید محال نیست ...
|
|
آنکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بفشاند :
این سان که دره های دل بیقرار من سر در کمند عشق تو جان در هوای توست شاید محال نیست که بعد از هزار سال روزی غبار مارا آشفته پوی باد در دور دست دشتی از دیده ها نهان بر برگ ارغوانی پیچیده با خزان یا پای جویباری چون اشک ما روان پهلوی یکدگر بنشاند ! مارا به یگدگر برساند !
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 25 اردیبهشت1384ساعت 0:16 توسط رز |
|
|
ای ستاره ها
|
|
اي ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
پس ديار عاشقان جاودان کجاست ؟
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 15 اردیبهشت1384ساعت 1:1 توسط رز |
|
|
دوستت دارم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 7 اردیبهشت1384ساعت 13:35 توسط رز |
|
|
باران
|
|
سلام به همگی
معذرت میخوام که نتونستم تو این مدت بهتون سر بزنم قول میدم به همه ی وبلاگا سر بزنم . من نمیخواستم با حرفای قبلیم کسی رو ناراحت کنم یا بحث کنم گفتم حوصله ی بحث و ندارم . نه اینکه کم بیارم نمیتونم زبونم نگه دارم چیزائی میگم که نباید بگم و اونوقت اوضاع کمی بی ریخت میشه . میدونم تو مملکت اتفاقای زیادی میفته که بازم دارم میرم سر حرف قبلی دیگه بی خیال این حرفا یه شعر براتون اینجا مینویسم به یاد دوران کودکی میدونم که بیشتر یا حتی همه این شعرو حفظ هستید ولی یه بار دیگه با هم بخونیم به یاد دوران خوش گذشته که واقعا من همون جائی بودم که این شعر میگه
باران باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان میخورد بر بام خانه من به پشت شیشه تنها ایستاده در گذرها رودها راه افتاده شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو باز هر دم میپرند این سو و آن سو میخورد بر شیشه و در مشت و سیلی آسمان امروز دیگر نیست نیلی یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان کودکی ده ساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک از پرنده از چرنده از خزنده بود جنگل گرم و زنده آسمان آبی چو دریا یک دو ابر اینجا و آنجا چون دل من روز روشن بوی جنگل تازه و تر همچو می مستی دهنده بر درختان میزدی پر هر کجا زیبا پرنده برکه ها آرام و آبی برگ و گل هر جا نمایان چتر نیلوفر درخشان آفتابی سنگها از آب جسته از خزه پوشیده تن را بس وزغ آنجا نشسته دم به دم در شور و غوغا رودخانه با دو صد زیبا ترانه زیر پاهای درختان چرخ میزد ...چرخ میزد همچو مستان چشمه ها چون شیشه های آفتابی نرم و خوش در جوش و لرزه توی آنها سنگریزه سرخ و سبز و زرد و آبی با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور میگشتم ز خانه می پراندم سنگریزه تا دهد در آب لرزه بهر چاه و بهر چاله می شکستم کرده خاله۱ می کشانیدم به پائین شاخه های بید مشکی دست من میگشت رنگی از تمشک سرخ و مشکی
میشنیدم از پرنده داستانهای نهانی از لب باد وزنده رازهای زندگانی هر چه می دیدم در آنجا بود دلکش بود زیبا شاد بودم می سرودم روز ! ای روز دل آرا داده ات خورشید رخشان اینچنین رخسار زیبا ورنه بودی زشت و بیجان ای درختان با همه سبزی و خوبی گو چه بودند جز پاهای چوبی گر نبودی مهر رخشان روز ای روز دل آرا گر دل آرائیت از خورشید باشد ای درخت سبز و زیبا هر چه زیبائیست از خورشید باشد ... اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره آسمان گردید تیره بسته شد رخساره ی خورشید رخشان ریخت باران ریخت باران جنگل از باد گریزان چرخها میزد چو دریا دانه های گرد باران پهن میگشتند هر جا برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابرها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابرها را روی برکه مرغ آبی از میانه از کناره با شتابی چرخ میزد بی شماره گیسوی سیمین مهر را شانه میزد دست باران بادها با فوت خوانا می نمودندش پریشان سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا بس دل آرا بود جنگل به چه زیبا بود جنگل بس ترانه بس فسانه بس فسانه بس ترانه بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران میشنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی پندهای آسمانی بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی ـ خواه تیره ـ خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا
۱(چوب بزرگی که در گیلان با آن اب را از چاه بیرون میکشند ) |
|
2 نوشته شده در
جمعه 2 اردیبهشت1384ساعت 18:9 توسط رز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بگذار تا بطعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما |
| نوشته های پیشین |
|
84/04/01 - 84/04/31 84/03/01 - 84/03/31 84/02/01 - 84/02/31 84/01/01 - 84/01/31 83/12/01 - 83/12/30 83/11/01 - 83/11/30 |
| پیوندها |